تاريخ : جمعه هجدهم بهمن 1392 | 17:47 | نويسنده : حامدوغزل

"" أَنْ لَا یَعْــــرِفْنَ غَیْـــرَکَ ""

کاری کن همســـرت جز تو مــــردی را نشناســـد . . . .

علی علیه السلام/تحف العقول، النص، ص:87

غزاله و حامد


عشق زیباترین لذتی است که به وقت ارتکاب آن خداوند برای بشر ایستاده دست میزند
عاشق بشوید و عاشق بمانید... 

 

 


تاريخ : دوشنبه دهم شهریور 1393 | 22:9 | نويسنده : حامدوغزل
 
بعضی ها هستند که یک جور خاص دوست داشتنی هستن

یک جور عجیب دلنشینن . دست خودشونم نیست . انگار خدا یک جور دیگه آفریده شون .

مثلا" ساعتها کنارشون میشینی و خسته نمیشی . اصلا" سیر نمی شی از شنیدن صداشون .

 

مثلا" همون ها که وقت خداحافظی یهو دلت می گیره و ته دلت می گی : کاش بیشتر می موندی !

اسمش را عشق نمیذارم . شاید یک دوست داشتن عجیب باشه که هر کس ممکنه حسش کنه .

من اسمش را عزیز دل کسی بودن میذارم .

عزیزدل من حامد جزو اون بعضیاست

 

 

**************

 

عقل می گفت: که دل منزل و ماوای من است

 

عشق خندید: که یا جای تو یا جای من است

 

عقل پرسید؟ که دشوار تر از مردن چیست؟

 

عشق فرمود: که فراق از همه دشوار تراست

 

 

 

 


تاريخ : یکشنبه نهم شهریور 1393 | 21:58 | نويسنده : حامدوغزل

قربونت بشم امام رضا  بازم منو لایق دونستی و دعوتم کردی به پابوست

تو حرمت حال و هوای دیگه ای داشت.کبوترای حرمت، صحن سقاخونت

وقتی افتاب طلوع میکرد نقاره خونا نقاره میزدن.خیلی شلوغ بود سخت

دستا به ضریح میرسید.تو این سه روزی که اونجا بودم 2 بار دستم به ضریحت

رسید.برای همه دعا کردم و همه رو یاد کردم.الان که برگشتم هنوزم تو حال و

هوای اون سه روزم.

بدونه هر کی دلش دیوونه ی کرب و بلاست...

کربلای مستمندا حرم امام رضاست...

صحن سقاخونه ی امام رضا صفا داره...

حرم امام رضا شراب کربلا داره....

 اگه کعبه خونه ی خدا ثواب حج داره...

شهر طوس برا خودش یه ثامن الحجج داره....

اگه اغنیا طواف خونه ی خدا میرن...

فقرا و ضعفا زیارت رضا میرن....

سلطان علی موسی الرضا.......

سلطان علی موسی الرضا


تاريخ : پنجشنبه ششم شهریور 1393 | 13:26 | نويسنده : حامدوغزل
راست می گویند!
مرد که گریه نمی کند...!
گاهی، در میان لحظه های پر از درد،
فقط،
سکوت می کند، 
می شکند 
و می میرد !

 


تاريخ : چهارشنبه پنجم شهریور 1393 | 22:10 | نويسنده : حامدوغزل


تاريخ : چهارشنبه پنجم شهریور 1393 | 1:12 | نويسنده : حامدوغزل


تاريخ : سه شنبه چهارم شهریور 1393 | 9:37 | نويسنده : حامدوغزل
سلام دوستان عزیزم

دیروز حامد رفته بود ماموریت کوهستان گوشیش انتن نمیداد هر چی اس میدادم و زنگ میزدم

حسابی اعضابم بهم ریخته بود گفتم نکنه براش اتفاقی افتاده.اگه یه روز حامد بهم بگه که میخواد

بره و بدونم که سالم داره میره از پیشم خیالم راحته که سالمه اما دیروز که ازش خبر نداشتم همش 

دلم شور اینو میزد که نکنه براش اتفاقی افتاده.تا دیدم صبح ساعت 7 اس داده که پاشو برام صبحانه 

درست کن گشنمه انگار دنیا رو بهم دادن حامدم سالمه الان لالا کرده خداروشکر میکنم.

امشب دارم میرم امام رضا

اگه بنده لایقی باشم برای همتون دعا میکنم

از همه شمام میخوام که منو حلال کنید


قربون کبوترای حرمت امام رضا

قربون اون همه لطف و کرمت امام رضا

از روزی که با تو آشنا شدم

مورد مرحمت خدا شدم

رضا غریب الغربا رضا معین الضعفا

گفته ای هر کی بیاد به پابوسم

تو گرفتاری به دادش میرسم

منم امروز به زیارت اومدم

به امیدی در خونت اومدم

گفته ای هر کی بیاد به دیدنم

من میام سه جا بهش سر میزنم

رضا غریب الغربا رضا معین الضعفا

دلمو گره زدم به پنجرت دارم میرم

دوس دارم تا بر میگردم گره ها رو وا کنی

رضا غریب الغربا رضا معین الضعفا

 

 

 


تاريخ : دوشنبه سوم شهریور 1393 | 23:22 | نويسنده : حامدوغزل

 

چقدر بده وقتی شمارشو میگیری و میگه خاموشه

دارم میترکم

حامد خیلی نگرانتم کجایی؟

این تلفن لعنتی رو روشن کن


تاريخ : یکشنبه دوم شهریور 1393 | 23:53 | نويسنده : حامدوغزل
سلام

نمیخام اصلا

هیچی نمینویسم

دلم گرفته بود گفتم یه چی بنویسم اما وقتی میبینم من برای یه عده هنوز نامحرمم منم دیگه هیچی نمینویسم و هیچی هم بهش نمیگم وباهاش قهرم

حالا که قراره خنده هاش فقط مال من باشه و غصه هاش مال خودش باشه منم همین رویه رو پیش میگیرم شاید اینجور بهتره

من تاحالا فکر میکردم زندگی مشترک یعنی تقسیم شادی و خوشی باهم ولی الان دیدم نه یعنی تقسیم خوشی فقط


تاريخ : جمعه سی و یکم مرداد 1393 | 16:15 | نويسنده : حامدوغزل
آدم وقتی غزلش کنارشه

عشقش باهاشه

دیگه هیچی ازخوشبختی نمیخواد هیچی

وقتی غزاله جونش که همه دنیاشه دستش رو میگیره

اونوقته که روی زمین دیگه راه نمیره

اونوقته که سوار بال فرشته ها میشه و توی هفت آسمون خدا دور میخوره

پس به بودنت افتخار میکنم دنیای خوشبختی من

 

سلام

دلم خیلی برات تنگ شده

پیام دادی که عصر برمیگردی

ولی من دلم بدجور تنگ شده برات وقتی نیستی خیلی احساس تنهایی میکنم

میدونی دیشب تا تقریبا ساعت3خوابم نبردو داشتم فکر میکردم

به تو، به خودم، به خدای مهربونمون، به این که تاحالا چقدر برات خوب بودم؟

با خودم فکر میکردم اگه ما روزی هم نبودیم هیچ وقت آشنا نمی شدیم. اگه ما روزی هم نبودیم تا اینجا تحمل نمیکردیم. اگه ما روزی هم نبودیم تا اینجا به خدا اعتماد نمیکردیم.

یکم دیگه اگه به خدا اعتماد کنیم حله.

دوستت دارم مهربونم

خیلی دلم تنگ شده برای لوس بازیات


تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393 | 16:57 | نويسنده : حامدوغزل

سلام

راستش بانو امروز رفته مسافرت منم تنها شدم و دلم گرفته نیستش شیطونی کنه و رو اعصاب باشه. داشتم آهنگ گوش میدادم رسیدم به این آهنگ خیلی ازش خاطره خوب دارم خیلی الان دیگه حسابی هواش رو کردم خداکنه بهش حسابی خوش بگذره

اینقدر تو رو دوست دارم که هیچ کس کسی رو انجوری دوست نداره
اینقدر برات میمیرم قدر یک دنیا
خوبی قدر هزار تا ستاره
بی تو دلم میگیره وقتی تنها میشم کارم انتظاره
اونقدر تو رودوست دارم که هیچ کسی کسی رو
اینجوری دوست نداره
وقتی نگاهم می کنی قشنگی هاتو دوست دارم
حالت معصوم چشات رنگ نگاتو دوست دارم
وقتی صداتو می شنوم دلم برات پر می زنه
ترس یه روز ندیدنت غم بزرگ قلبمه
گناه من چی بوده جز مهربونی
دوست دارم هنوزم کاش که بدونی
چرا نمیگی حرفت رو
چرا نمیگی از دلت
بگو که من زیادیم این بوده تنها مشکلت
اگر میخوای بری برو تورو خدا زجرم نده
فکر دل منم بکن این جوری عاد تم نده
چرا می خوای ترکم کنی
بازیچه ی دستت کنی
من از تو چیزی نمیخوام
فقط می خوام درکم کنی
فقط می خوام دروغکی احساست رو بهم بگی
که لااقل این دلم رو این جوری آرومش کنی

تاريخ : سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393 | 23:13 | نويسنده : حامدوغزل

 

ﺧﺪﺍﯾــــــــــــــــــــــــﺎ ...
ﮔـــــــــــﺮﯾــــــــــﺴﺘــــﻢ
ﺑـــــــــــــــﺮﺍﯼ ﺍﻭ ...
ﺍﺯ ﺗـــــــــــــﻪ ﺩﻝ !
ﺍﻣــﺎ ...!
ﺗــــﻮ هم ﺑــــــــــــــــﺎﻭﺭﻡ نکردی...
ﺧــــــــــﺪﺍﯾــــــــﺎ ...
کاش به او بگویی ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻤـــــــــــــﺶ ...
ﺣﺘـــﯽ ﺍﮔﺮ ﺑﻮﺩﻧﺶ ﻓﻘﻂ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﺍﯼ باشد...
ﺣﺘﯽ ﺑﺎ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﻪ ﺑﺪ که با او همه چیز خوب است
ﺣﺘـــــﯽ ﺍﮔﺮ ندانسته ﺑﺪﻯ کند
ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﮕﻮ...

بگو ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻤــــــــــــﺶ !...
ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﭼﻪ ﮔﺬﺷــــــــــــﺖ ..
ﻣﻬﻢ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ مـن فقط ﺑﺎ ﺍﻭ ﺷﺎﺩﻡ...
بگو ﺑـــــــــﻤـــــــــاند!!!
بخواه ﺑــــــــــــــــاشد!!!
ﮔــﺬﺷﺘـــــــــــﻪﻣﻬــــــــﻢ ﻧﯿـــﺴﺖ
ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻤش خدایا ...
خـــــدایا می شنوی 
اگـر تو بخواهی همه چیز حل می شـود!!!!
همـــــه چیـــــز ...
بخـواه،...
من او را دوسـت دارم می شنوی؟

خدایا حرف دلم را میشنوی...

از ته دل دارم میگویم...

خودت گفته ای که !!!!

هر کس خالصانه از ته قلبش چیزی بخواهد...

او را پشیمان باز نمیگردانی...

خدایا صدایم میآید...

خسته ام .....

 

khastam.jpg

 


تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393 | 22:6 | نويسنده : حامدوغزل

شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند، فرشته پری به شاعر داد و شاعـر شعری بـه فرشته.  شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت و فرشته شعـر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت.  خدا گفت: دیگر تمام شد. دیگر زندگی برای هر دوتان دشـوار می شود. زیرا شاعری که بـوی آسمـان را بشنود، زمیـن برایش کوچـک اسـت و فـرشته ای کـه مـزه عـشق را بچشد، آسمـان برایش تنـگ.

فرشته دست شاعر را گرفـت تا راه های آسمان را نشانش بدهـد و شاعـر بال فرشته را گرفت تـا کوچـه پس کوچـه های زمیـن را به او معرفی کند. شـب کـه هر دو به خانه برگشتند، روی بال های فرشته قدری خاک بود و روی شانه های شاعر چند تا پر . فرشته پیش شاعر آمد و گفت: می خواهم عاشق شوم. شاعر گفت: نه. تو فرشته ای و عشق کار تو نیست. فرشته اصرار کرد و اصرار کرد. شاعر گفت: اما پیش از عاشقی باید عصیان کرد و اگـر چنین کنی از بهشت اخراجت می کنند. آیا آدم و سرنوشت تلخش را فراموش کرده ای؟ اما فرشته باز هم پافشاری کرد. آن قـدر که شاعر به ناچار نشانی درخـت ممنوعه را به او داد.

فرشته رفت و از میوه آن درخت خورد. اما پرهایش ریخت و پشیمان شد. آنگاه پیش خدا رفت و گفت: خدایا مرا ببخش. من به خودم ظلم کرده ام. عصیان کردم و عاشق شدم. آیا حالا مرا از بهشت بیرون می کنی؟ خدا گفت: پس تو هم این داستان را وارونه فهمیدی! پس تو هـم نمی دانی تنها آن که عصیـان می کند و عاشق می شود، می تواند به بهشت وارد شود! و آن وقـت خدا نهمین در بهشت را باز کرد. فرشته وارد شد و شاعـر را دیـد که آنجـا نشسته است در سوگ هشت بهشت و رنج هبوط! فرشته حقیقت ماجرا را برایش گفت. اما او باور نکرد. آدم ها هیچ کدام این داستان را باور نمی کنند. تنها آن فرشته است که می داند بهشت واقعی کجاست؟

 

تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393 | 13:28 | نويسنده : حامدوغزل
سلام

حتما فهمیدید که مورموی ایلام زلزله اومد. خب من به شخصه منتظرش بودم و دیروز هم وقتی خبر زلزله ضلع غربی قله دماوند تا شرق تهران رو شنیدم فورا توی واتس آپ توی گروه بچه های هلال پیام دادم که بچه ها از الان تا فردا منتظر زلزله باشید. گفتن چرا؟ مگه تو میتونی زلزله رو پیش بینی کنی؟ گفتم آره حتی حاضرم 100هزارتومن نقد شرط ببندم زلزله میاد و بهم خندیدن. رفتم برای معاون امداد توی واتس "آپ پیام گذاشتم که آقا آماده باش که زلزله در راهه و باعصبانیت گفت تو هی نفوس بد بزن نکبت خودت عشق عملیات داری هی میخوای مارو هم گیر باندازی. چه بدبختی با تو دارم خدا.

گذشت این موضوع تا 7نیم صبح دیدم زمین داره زیرپام ویبره میره و فهمیدم زلزله هستش اما صداش رو در نیاوردم تا کسی نترسه.هنوز روی ویبره بودیم که اولین پیام توی گروه هلال فرستاده شد که حامد از غیب خبر داره. دوباره ویبره متوقف شد. من خوابیدم توی خواب و بیداری بودم که دیدم مامانم با ترس میگه زلزله بیدار شین. منم که زلزله رو فهمیده بودم اما حس بلند شدن از زیر پتو رو نداشتم ولی به خاطر مامانم نشستم که نلرزه و بهش اطمینان خاطر دادم که هیچ اتفاقی نمیافته و بهش گفتم زلزله ای که عرضه انداختن پنکه از سقف رو نداره بدرد لای جرز میخوره نکبت بی شعور خاک برسر(حالا خودم دقیقا زیر پنکه خوب بودم).

ساعت 8بود که از اداره تماس ها شروع شد ولی من خوابیدم و تو گروه گفتن آقای پیشگو خیر سرت مسئول لجستیک هستی و الان وضعیت فوق العاده هستش پاشو بیا اداره بالباسم بیا. نوشتم براشون من زیر آوار هستم.

با هرجون کندنی بود و دعوای مامانم که بلندشو برو حتما کارت دارن شلوارم رو پوشیدم و با دمپایی رفتم هلال. توی راه بانو پیام داد کجایی؟ گفتم زلزله اومده و زیر آوار پتو هستم. نوشته تو دقیقا مصداق جمله همه دنیا رو آب ببره تو رو خواب میبره هستی ( خو تا4صبح پای پروژه جنابعالی بودم خانم).

ساعت10 رفتم دیدم همه با لباس امداد نشستن تو اداره من تنها بدون لباسم و بادمپایی تازه. بعد کلی دعوا گفتمش اعزامی داشتیم؟ گفتن نه. گفتم خودرو یا تجهیزات لجستیک داشتیم؟ گفتن نه. چون تنها فردی هستم که مدرک تغذیه دارم جیره غذایی هم دست منه و گفتمش جیره غذایی داشتین؟ گفتن نه.

گفتم خو بده فرم رو امضا کنم و بعد امضا برگشتم خونه.

بهله این بود زلزله دزفول.

البته توی اداره که بودیم بازم رفت روی ویبره اما باز عرضه تکون دادن دیوار رو نداشت بیشعور خاک توسر.

یکی از دوستان گیر داد از کجا فهمیدی؟ گفتم نه به عرفان بستگی داره نه به پیشگویی و رمالی. شما اگر یکم زمین شناسی بخونی متوجه میشی  دزفول روی مرکز اصلی کمربند زلزله جهان قرار داره اما به دلیل منابع فراوان نفت و گاز و آهک و کمرهای سخت تکون های هر روز رو حس نمیکنیم. از طرفی گسل دزفول که جزء بزرگترین گسل های زلزله دنیاست نزدیک گسل تهران هستش و چون گسل تهران جابه جا شده قطعا گسل دزفول هم جابه جا خواهد شد.

بهله این بود که من شدم مهندس زمین شناس

الانم برم بقیه پروژه رو بنویسم و تحویل بانو بدم تا واقعا نرفتم زیر آوار


تاريخ : یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393 | 18:5 | نويسنده : حامدوغزل

همیشه تو را در میان قلبم میفشارم تا حس کنی تپشهای قلبی را که یک نفس عاشقانه برایت میتپد

از وقتی آمدی بی خیال تمام غمهای دنیا شدم و تو چه عاشقانه شاد کردی خانه قلبم را

از وقتی آمدی گرم نگه داشتی همیشه آغوشم را ،

عطر تنت پیچیده فضای عاشقانه دلم را

همیشه پرتو عشق تو در نگاهم میتابد ، همیشه دلم به داشتن تو می‌بالد،

دستانم دستانت را میخواهد و اینجاست که گلویم ترانه فریاد عشق تو را میخواند ،

دلم تو را میخواهد، دلم تو را میخواهد به عشقت تکیه کرده ام سالها ، نترسیدم از جدایی و اشکها ،

عشق را آنگونه که هست دیدم و تو را آنگونه که بودی خواستم ، تو را همین گونه که هستی میخواهم ،

چون همین گونه مرا عاشق خودت کردی ، همینگونه مرا اسیر عشق و محبتهایت کردی از وقتی آمدی ،

آمدنت برایم یک حادثه شیرین در زندگی ام بود،

گرچه میترسم از پایان راه اما همسفرت شدم

برای داشتنت شب و روز کارم شده  راز و نیاز … نگاهم مال تو هست ، دلم گرفتار تو است ،

من تو را دارم و به هیچکس جز تو نمی‌اندیشم مال من هستی و همین است که من زنده هستم ،

در قلبم هستی همین است که همیشه شاد هستم جنس نگاهت درخشان بود

که قلبم عاشق چشمانت شد، و اینگونه همه روزهایم فدای یک روز با تو بودن شد،

و حالا میخواهم تمام عمرم را فدای عشق بی پایانت کنم….

تو مثل و مانندی نداری ، تو فرشته ای و در قلبت جای تاریکی نداری

تو ستاره ای هستی در آسمان دلم  که هیچگاه خاموش نمیشوی….

***********************************************

سلامممممممممممم من اومدم

دو روز نبودما بیام یاهو دلش تنگ شد،خودش یه هفته نبود رفته بود بانه364321_LaieA_028.gif

تو این مدتی که با حامد هستم تقریبا هرشب میایم یاهو جزئیات

کارایی که توی طی روز انجام دادیم رو میگیم بهم.البته من خیلی کنجکاو

میشم ببینم حامد چیکار کرده و کجا رفته.بعضی وقتا اینقدر کنجکاو میشم

بهم میگه مارپله خانوم.بهم میگه راسو84121_LaieA_002.gif

خب اخه من باید بدونم که تو چیکارا کردی و کجا رفتی؟امسال تابستونم

یه پروژه برداشتم در مورد هک و امنیت که داره حامد زحمتشو برام میکشه

منم دست رو دست گذاشتم تا حاضر بشه ببرم بدم استادم نمره بده586821_LaieA_021.gif

یه همچین دانشجوی فعالی هستم من.خسته نباشی اقایی

که همیشه تو همه کاری کمکم میکنی.99819_officesmiley.gif

منم امیدم و توکلم به خداست میدونم که اگه خودش بخواد راه رو برامون

هموار میکنه و همه مشکلاتمون رو حل میکنه.

 

 


تاريخ : شنبه بیست و پنجم مرداد 1393 | 23:34 | نويسنده : حامدوغزل
سلام

خوبی؟

نیستی دلم خیلی گرفته. درسته به این دوری عادت کردیم هردو ولی راستش منم عادت کردم به یاهو. به این که وقت و بی وقت پیام بدی و بگی تو یاهو منتظرتم بیا و منم با همه خستگیم میام میشینم و به حرفات گوش میدم و بعد ازم تمام اخبار روز رو میگیری که با کی بودم و چیکارا کردم. جالب تر از همه این که بعضی وقتا میخوام سانسور کنم یا چیزی رو بهت نگم نمیتونم و تحمل نمیارم و بهت میگم آخه یاد نگرفتم بهت دروغ بگم. تازشم به هم قول دادیم هیچیز رو تحت هیچ شرایطی از هم مخفی نکنیم.

میدونی الان تمام فکر و ذهنم شده پروژه ای که بهت قول دادم. تمام تلاشم رو میکنم تا مطلب عالی و فولی برات بنویسم تا نمره خوبی بگیری. با این استادی که من پروژه برداشتم خیلی از دانشجو کار میکشه براهمین من تنها باهاش برداشتم و کسی برنداشته ولی شاید باورت نشه اما امروز وقتی 9صفحه نوشتم رو بردم نشونش دادم اول نگاهشون که کرد گفت خیلی کمه ولی بعد خلاصه براش توضیح دادم و بعد گفتم چه مطالبی در آینده مینویسم گفت واقعا شوکه شدم و اگر این همون مطالب پروژت باشه و مطالبی که میخوای بنویسی رو در بر میگیره من دیگه حرفی ندارم و مطمئن باش بالای 18 میشی. خیلی خوشحال شدم که میتونم برات نمره خوبی بگیرم.

الانم که شب بخیر گفتی دیگه بیشتر دلم برات تنگ شده ولی من امیدم به خداست. همون خدای بالاسری که ارحم الراحمین هستش اعتماد دارم. میگن یه شخصی خیلی خیلی گناه داشت، صدا زد یا ارحم الراحمین و خدا جواب نداد. بار دوم هم صدا زد یا ارحم الراحمین خدا اعتنایی نکرد بارسوم صدا زد یا ارحم الرحمین خدا به فرشنگان امر کرد هرچی میخواد بهش بدین. یکی از فرشته ها بهش میگه خدایا این همون بنده ای هستش که میگفتی محلش نذارین. خداوند فرمود بنده من سه بار صدام کرد ای بخشنده ترین بخشنده ها، من چه طور میتونم جوابش ندم؟

منم همینجا میگم یا ارحم الرحمین،یا ارحم الرحمین،یا ارحم الرحمین خودت عشقم رو بهم بده و کمکم کن خوشبختش کنم

من تا آخر عمرم خودم رو مدیون بودنت میدونم چون هروقت فکر میکنم میبینم توی سخت ترین روزهایی که نابود میشدم تو کنارم بودی و نذاشتی نابود شم

بهترینم برای بودنت ممنونم

 

 

ديگر غزل به زمزمه خوابم نمي كني

جامي تهي شدم كه پر آبم نمي كني

ديگر مرا كه تشنه براي شنيدنم

با پاسخ نداده مجابم نمي كني

من خسته رسيدن خوابم ولي تو نيز

كاري براي حال خرابم نمي كني

يخ كرده در هجوم غمت طبع شعر من

با شعله ي آغوش خود مذابم نمي كني

يكدم نظر به اين دل عاشق نمي كني

ديگر غزل به زمزمه خوابم نمي كني