تاريخ : جمعه هجدهم بهمن 1392 | 17:47 | نويسنده : حامدوغزل

"" أَنْ لَا یَعْــــرِفْنَ غَیْـــرَکَ ""

کاری کن همســـرت جز تو مــــردی را نشناســـد . . . .

علی علیه السلام/تحف العقول، النص، ص:87

غزاله و حامد


عشق زیباترین لذتی است که به وقت ارتکاب آن خداوند برای بشر ایستاده دست میزند
عاشق بشوید و عاشق بمانید... 

 

 


تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393 | 16:57 | نويسنده : حامدوغزل

سلام

راستش بانو امروز رفته مسافرت منم تنها شدم و دلم گرفته نیستش شیطونی کنه و رو اعصاب باشه. داشتم آهنگ گوش میدادم رسیدم به این آهنگ خیلی ازش خاطره خوب دارم خیلی الان دیگه حسابی هواش رو کردم خداکنه بهش حسابی خوش بگذره

اینقدر تو رو دوست دارم که هیچ کس کسی رو انجوری دوست نداره
اینقدر برات میمیرم قدر یک دنیا
خوبی قدر هزار تا ستاره
بی تو دلم میگیره وقتی تنها میشم کارم انتظاره
اونقدر تو رودوست دارم که هیچ کسی کسی رو
اینجوری دوست نداره
وقتی نگاهم می کنی قشنگی هاتو دوست دارم
حالت معصوم چشات رنگ نگاتو دوست دارم
وقتی صداتو می شنوم دلم برات پر می زنه
ترس یه روز ندیدنت غم بزرگ قلبمه
گناه من چی بوده جز مهربونی
دوست دارم هنوزم کاش که بدونی
چرا نمیگی حرفت رو
چرا نمیگی از دلت
بگو که من زیادیم این بوده تنها مشکلت
اگر میخوای بری برو تورو خدا زجرم نده
فکر دل منم بکن این جوری عاد تم نده
چرا می خوای ترکم کنی
بازیچه ی دستت کنی
من از تو چیزی نمیخوام
فقط می خوام درکم کنی
فقط می خوام دروغکی احساست رو بهم بگی
که لااقل این دلم رو این جوری آرومش کنی

تاريخ : سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393 | 23:13 | نويسنده : حامدوغزل

 

ﺧﺪﺍﯾــــــــــــــــــــــــﺎ ...
ﮔـــــــــــﺮﯾــــــــــﺴﺘــــﻢ
ﺑـــــــــــــــﺮﺍﯼ ﺍﻭ ...
ﺍﺯ ﺗـــــــــــــﻪ ﺩﻝ !
ﺍﻣــﺎ ...!
ﺗــــﻮ هم ﺑــــــــــــــــﺎﻭﺭﻡ نکردی...
ﺧــــــــــﺪﺍﯾــــــــﺎ ...
کاش به او بگویی ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻤـــــــــــــﺶ ...
ﺣﺘـــﯽ ﺍﮔﺮ ﺑﻮﺩﻧﺶ ﻓﻘﻂ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﺍﯼ باشد...
ﺣﺘﯽ ﺑﺎ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﻪ ﺑﺪ که با او همه چیز خوب است
ﺣﺘـــــﯽ ﺍﮔﺮ ندانسته ﺑﺪﻯ کند
ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﮕﻮ...

بگو ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻤــــــــــــﺶ !...
ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﭼﻪ ﮔﺬﺷــــــــــــﺖ ..
ﻣﻬﻢ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ مـن فقط ﺑﺎ ﺍﻭ ﺷﺎﺩﻡ...
بگو ﺑـــــــــﻤـــــــــاند!!!
بخواه ﺑــــــــــــــــاشد!!!
ﮔــﺬﺷﺘـــــــــــﻪﻣﻬــــــــﻢ ﻧﯿـــﺴﺖ
ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻤش خدایا ...
خـــــدایا می شنوی 
اگـر تو بخواهی همه چیز حل می شـود!!!!
همـــــه چیـــــز ...
بخـواه،...
من او را دوسـت دارم می شنوی؟

خدایا حرف دلم را میشنوی...

از ته دل دارم میگویم...

خودت گفته ای که !!!!

هر کس خالصانه از ته قلبش چیزی بخواهد...

او را پشیمان باز نمیگردانی...

خدایا صدایم میآید...

خسته ام .....

 

khastam.jpg

 


تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393 | 22:6 | نويسنده : حامدوغزل

شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند، فرشته پری به شاعر داد و شاعـر شعری بـه فرشته.  شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت و فرشته شعـر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت.  خدا گفت: دیگر تمام شد. دیگر زندگی برای هر دوتان دشـوار می شود. زیرا شاعری که بـوی آسمـان را بشنود، زمیـن برایش کوچـک اسـت و فـرشته ای کـه مـزه عـشق را بچشد، آسمـان برایش تنـگ.

فرشته دست شاعر را گرفـت تا راه های آسمان را نشانش بدهـد و شاعـر بال فرشته را گرفت تـا کوچـه پس کوچـه های زمیـن را به او معرفی کند. شـب کـه هر دو به خانه برگشتند، روی بال های فرشته قدری خاک بود و روی شانه های شاعر چند تا پر . فرشته پیش شاعر آمد و گفت: می خواهم عاشق شوم. شاعر گفت: نه. تو فرشته ای و عشق کار تو نیست. فرشته اصرار کرد و اصرار کرد. شاعر گفت: اما پیش از عاشقی باید عصیان کرد و اگـر چنین کنی از بهشت اخراجت می کنند. آیا آدم و سرنوشت تلخش را فراموش کرده ای؟ اما فرشته باز هم پافشاری کرد. آن قـدر که شاعر به ناچار نشانی درخـت ممنوعه را به او داد.

فرشته رفت و از میوه آن درخت خورد. اما پرهایش ریخت و پشیمان شد. آنگاه پیش خدا رفت و گفت: خدایا مرا ببخش. من به خودم ظلم کرده ام. عصیان کردم و عاشق شدم. آیا حالا مرا از بهشت بیرون می کنی؟ خدا گفت: پس تو هم این داستان را وارونه فهمیدی! پس تو هـم نمی دانی تنها آن که عصیـان می کند و عاشق می شود، می تواند به بهشت وارد شود! و آن وقـت خدا نهمین در بهشت را باز کرد. فرشته وارد شد و شاعـر را دیـد که آنجـا نشسته است در سوگ هشت بهشت و رنج هبوط! فرشته حقیقت ماجرا را برایش گفت. اما او باور نکرد. آدم ها هیچ کدام این داستان را باور نمی کنند. تنها آن فرشته است که می داند بهشت واقعی کجاست؟

 

تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393 | 13:28 | نويسنده : حامدوغزل
سلام

حتما فهمیدید که مورموی ایلام زلزله اومد. خب من به شخصه منتظرش بودم و دیروز هم وقتی خبر زلزله ضلع غربی قله دماوند تا شرق تهران رو شنیدم فورا توی واتس آپ توی گروه بچه های هلال پیام دادم که بچه ها از الان تا فردا منتظر زلزله باشید. گفتن چرا؟ مگه تو میتونی زلزله رو پیش بینی کنی؟ گفتم آره حتی حاضرم 100هزارتومن نقد شرط ببندم زلزله میاد و بهم خندیدن. رفتم برای معاون امداد توی واتس "آپ پیام گذاشتم که آقا آماده باش که زلزله در راهه و باعصبانیت گفت تو هی نفوس بد بزن نکبت خودت عشق عملیات داری هی میخوای مارو هم گیر باندازی. چه بدبختی با تو دارم خدا.

گذشت این موضوع تا 7نیم صبح دیدم زمین داره زیرپام ویبره میره و فهمیدم زلزله هستش اما صداش رو در نیاوردم تا کسی نترسه.هنوز روی ویبره بودیم که اولین پیام توی گروه هلال فرستاده شد که حامد از غیب خبر داره. دوباره ویبره متوقف شد. من خوابیدم توی خواب و بیداری بودم که دیدم مامانم با ترس میگه زلزله بیدار شین. منم که زلزله رو فهمیده بودم اما حس بلند شدن از زیر پتو رو نداشتم ولی به خاطر مامانم نشستم که نلرزه و بهش اطمینان خاطر دادم که هیچ اتفاقی نمیافته و بهش گفتم زلزله ای که عرضه انداختن پنکه از سقف رو نداره بدرد لای جرز میخوره نکبت بی شعور خاک برسر(حالا خودم دقیقا زیر پنکه خوب بودم).

ساعت 8بود که از اداره تماس ها شروع شد ولی من خوابیدم و تو گروه گفتن آقای پیشگو خیر سرت مسئول لجستیک هستی و الان وضعیت فوق العاده هستش پاشو بیا اداره بالباسم بیا. نوشتم براشون من زیر آوار هستم.

با هرجون کندنی بود و دعوای مامانم که بلندشو برو حتما کارت دارن شلوارم رو پوشیدم و با دمپایی رفتم هلال. توی راه بانو پیام داد کجایی؟ گفتم زلزله اومده و زیر آوار پتو هستم. نوشته تو دقیقا مصداق جمله همه دنیا رو آب ببره تو رو خواب میبره هستی ( خو تا4صبح پای پروژه جنابعالی بودم خانم).

ساعت10 رفتم دیدم همه با لباس امداد نشستن تو اداره من تنها بدون لباسم و بادمپایی تازه. بعد کلی دعوا گفتمش اعزامی داشتیم؟ گفتن نه. گفتم خودرو یا تجهیزات لجستیک داشتیم؟ گفتن نه. چون تنها فردی هستم که مدرک تغذیه دارم جیره غذایی هم دست منه و گفتمش جیره غذایی داشتین؟ گفتن نه.

گفتم خو بده فرم رو امضا کنم و بعد امضا برگشتم خونه.

بهله این بود زلزله دزفول.

البته توی اداره که بودیم بازم رفت روی ویبره اما باز عرضه تکون دادن دیوار رو نداشت بیشعور خاک توسر.

یکی از دوستان گیر داد از کجا فهمیدی؟ گفتم نه به عرفان بستگی داره نه به پیشگویی و رمالی. شما اگر یکم زمین شناسی بخونی متوجه میشی  دزفول روی مرکز اصلی کمربند زلزله جهان قرار داره اما به دلیل منابع فراوان نفت و گاز و آهک و کمرهای سخت تکون های هر روز رو حس نمیکنیم. از طرفی گسل دزفول که جزء بزرگترین گسل های زلزله دنیاست نزدیک گسل تهران هستش و چون گسل تهران جابه جا شده قطعا گسل دزفول هم جابه جا خواهد شد.

بهله این بود که من شدم مهندس زمین شناس

الانم برم بقیه پروژه رو بنویسم و تحویل بانو بدم تا واقعا نرفتم زیر آوار


تاريخ : یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393 | 18:5 | نويسنده : حامدوغزل

همیشه تو را در میان قلبم میفشارم تا حس کنی تپشهای قلبی را که یک نفس عاشقانه برایت میتپد

از وقتی آمدی بی خیال تمام غمهای دنیا شدم و تو چه عاشقانه شاد کردی خانه قلبم را

از وقتی آمدی گرم نگه داشتی همیشه آغوشم را ،

عطر تنت پیچیده فضای عاشقانه دلم را

همیشه پرتو عشق تو در نگاهم میتابد ، همیشه دلم به داشتن تو می‌بالد،

دستانم دستانت را میخواهد و اینجاست که گلویم ترانه فریاد عشق تو را میخواند ،

دلم تو را میخواهد، دلم تو را میخواهد به عشقت تکیه کرده ام سالها ، نترسیدم از جدایی و اشکها ،

عشق را آنگونه که هست دیدم و تو را آنگونه که بودی خواستم ، تو را همین گونه که هستی میخواهم ،

چون همین گونه مرا عاشق خودت کردی ، همینگونه مرا اسیر عشق و محبتهایت کردی از وقتی آمدی ،

آمدنت برایم یک حادثه شیرین در زندگی ام بود،

گرچه میترسم از پایان راه اما همسفرت شدم

برای داشتنت شب و روز کارم شده  راز و نیاز … نگاهم مال تو هست ، دلم گرفتار تو است ،

من تو را دارم و به هیچکس جز تو نمی‌اندیشم مال من هستی و همین است که من زنده هستم ،

در قلبم هستی همین است که همیشه شاد هستم جنس نگاهت درخشان بود

که قلبم عاشق چشمانت شد، و اینگونه همه روزهایم فدای یک روز با تو بودن شد،

و حالا میخواهم تمام عمرم را فدای عشق بی پایانت کنم….

تو مثل و مانندی نداری ، تو فرشته ای و در قلبت جای تاریکی نداری

تو ستاره ای هستی در آسمان دلم  که هیچگاه خاموش نمیشوی….

***********************************************

سلامممممممممممم من اومدم

دو روز نبودما بیام یاهو دلش تنگ شد،خودش یه هفته نبود رفته بود بانه364321_LaieA_028.gif

تو این مدتی که با حامد هستم تقریبا هرشب میایم یاهو جزئیات

کارایی که توی طی روز انجام دادیم رو میگیم بهم.البته من خیلی کنجکاو

میشم ببینم حامد چیکار کرده و کجا رفته.بعضی وقتا اینقدر کنجکاو میشم

بهم میگه مارپله خانوم.بهم میگه راسو84121_LaieA_002.gif

خب اخه من باید بدونم که تو چیکارا کردی و کجا رفتی؟امسال تابستونم

یه پروژه برداشتم در مورد هک و امنیت که داره حامد زحمتشو برام میکشه

منم دست رو دست گذاشتم تا حاضر بشه ببرم بدم استادم نمره بده586821_LaieA_021.gif

یه همچین دانشجوی فعالی هستم من.خسته نباشی اقایی

که همیشه تو همه کاری کمکم میکنی.99819_officesmiley.gif

منم امیدم و توکلم به خداست میدونم که اگه خودش بخواد راه رو برامون

هموار میکنه و همه مشکلاتمون رو حل میکنه.

 

 


تاريخ : شنبه بیست و پنجم مرداد 1393 | 23:34 | نويسنده : حامدوغزل
سلام

خوبی؟

نیستی دلم خیلی گرفته. درسته به این دوری عادت کردیم هردو ولی راستش منم عادت کردم به یاهو. به این که وقت و بی وقت پیام بدی و بگی تو یاهو منتظرتم بیا و منم با همه خستگیم میام میشینم و به حرفات گوش میدم و بعد ازم تمام اخبار روز رو میگیری که با کی بودم و چیکارا کردم. جالب تر از همه این که بعضی وقتا میخوام سانسور کنم یا چیزی رو بهت نگم نمیتونم و تحمل نمیارم و بهت میگم آخه یاد نگرفتم بهت دروغ بگم. تازشم به هم قول دادیم هیچیز رو تحت هیچ شرایطی از هم مخفی نکنیم.

میدونی الان تمام فکر و ذهنم شده پروژه ای که بهت قول دادم. تمام تلاشم رو میکنم تا مطلب عالی و فولی برات بنویسم تا نمره خوبی بگیری. با این استادی که من پروژه برداشتم خیلی از دانشجو کار میکشه براهمین من تنها باهاش برداشتم و کسی برنداشته ولی شاید باورت نشه اما امروز وقتی 9صفحه نوشتم رو بردم نشونش دادم اول نگاهشون که کرد گفت خیلی کمه ولی بعد خلاصه براش توضیح دادم و بعد گفتم چه مطالبی در آینده مینویسم گفت واقعا شوکه شدم و اگر این همون مطالب پروژت باشه و مطالبی که میخوای بنویسی رو در بر میگیره من دیگه حرفی ندارم و مطمئن باش بالای 18 میشی. خیلی خوشحال شدم که میتونم برات نمره خوبی بگیرم.

الانم که شب بخیر گفتی دیگه بیشتر دلم برات تنگ شده ولی من امیدم به خداست. همون خدای بالاسری که ارحم الراحمین هستش اعتماد دارم. میگن یه شخصی خیلی خیلی گناه داشت، صدا زد یا ارحم الراحمین و خدا جواب نداد. بار دوم هم صدا زد یا ارحم الراحمین خدا اعتنایی نکرد بارسوم صدا زد یا ارحم الرحمین خدا به فرشنگان امر کرد هرچی میخواد بهش بدین. یکی از فرشته ها بهش میگه خدایا این همون بنده ای هستش که میگفتی محلش نذارین. خداوند فرمود بنده من سه بار صدام کرد ای بخشنده ترین بخشنده ها، من چه طور میتونم جوابش ندم؟

منم همینجا میگم یا ارحم الرحمین،یا ارحم الرحمین،یا ارحم الرحمین خودت عشقم رو بهم بده و کمکم کن خوشبختش کنم

من تا آخر عمرم خودم رو مدیون بودنت میدونم چون هروقت فکر میکنم میبینم توی سخت ترین روزهایی که نابود میشدم تو کنارم بودی و نذاشتی نابود شم

بهترینم برای بودنت ممنونم

 

 

ديگر غزل به زمزمه خوابم نمي كني

جامي تهي شدم كه پر آبم نمي كني

ديگر مرا كه تشنه براي شنيدنم

با پاسخ نداده مجابم نمي كني

من خسته رسيدن خوابم ولي تو نيز

كاري براي حال خرابم نمي كني

يخ كرده در هجوم غمت طبع شعر من

با شعله ي آغوش خود مذابم نمي كني

يكدم نظر به اين دل عاشق نمي كني

ديگر غزل به زمزمه خوابم نمي كني

 

 


تاريخ : جمعه بیست و چهارم مرداد 1393 | 18:14 | نويسنده : حامدوغزل

سلام خدمت همه دوستان گلمون

با دیدن این عکس همه میگن خب یک عکس معمولی از میدان آزادی هستش و به راحتی ازش عبور می کنند.

اما برای من تداعی کننده و یاد آورنده لحظات ناب و دلگرم کننده ای هستش.

اولین دیدارم با غزاله خانم.یادمه روز اولی که اومدم دقیقا همون روز مادربزرگش فوت کرد و 4صبح مجبور شد بره شهرستان با پدرش و من اون دو روزی رو که تهران نبود خیلی غصه خوردم خیلی. خونه خالم هم چند خیابون اون طرف تر از خونه بانو بود و این بیشتر دلم رو میسوزوند.

ولی یک شنبه بانو اومد و قرار گذاشتیم دوشنبه 8صبح همدیگه رو میدون آزادی ببینیم و بعد باهم بریم بگردیم و من کفش بخرم.راستش خیلی میترسیدم. ساعت5صبح بلندشدم نماز خوندم ولی دیگه خوابم نبرد. ساعت 6 خالم بیدارشد تا برای پسرخالم صبحانه آماده کنه که بره سرکار منم بلند شدم. استرس عجیبی داشتم و این رو میشد به راحتی از چهرم فهمید چون دختر خانم موقع صبحانه گفت چرا انگار استرس داری؟

گفتم یکم اونم به خاطر این که امروز امتحان دوره امداد کوهستان دارم(به بهانه امتحان دوره امدادکوهستان اومده بودم تهران) ساعت7 با پسرخالم از خونه زدیم بیرون و باهم سوار اتوبوس ها شدیم و اون برام کارت زد و بهم گفت کجا پیاده بشم. ساعت7نیم تقریبا من توی میدان آزادی بودم.تماس گرفتم به همسرم و گفتم کجایی شما؟ گفت من توی میدان آزادی هستم گفتم خب منم هستم. دیدم یک خانمی که با تلفن داره صحبت میکنه جلومه فکر کردم اونه. دنبالش راه افتادم کل پارک رو گشتم و به غزاله خانم میگفتم من پشت سرتم و اون میگفت پشت سرم به خدا همش درخته تا این که فهمیدم اشتباه گرفتم.

رفتم تا رسیدم بهش از استرس دستام می لرزید آخه هم اولین بار بود با یه خانم قرار داشتم هم این که میترسیدم خوشش نیاد از من. میترسیدم آخرین دیدارمون باشه. میترسیدم ظاهرم براش زشت باشه.

ولی اون اولین دختری بود که توی چشماش نگاه کردم آخه خیلی دوست داشتم عشقم رو درست ببینم.

همون نگاه اول مهرش میخ کوب شد توی دلم.

تو دلم گفتم ای خدا یعنی میشه از من خوشش بیاد؟ یعنی میشه اونم من رو قبول کنه؟

خدایا خوش به حال شوهرش که همچین خانمی نصیبش میشه. چه دختر سنگین و باحیایی بود. نجابت ازش می بارید. یک پاکت مقوایی دستش بود که داد به من و راه افتادیم سمت BRT ها.

توی BRT بهش پیام دادم تو جاودانه شدی توی قلبم بعد نگاهش کردم. خوندش و نگاهم کرد و لبخندی زد. من هنوز میترسیدم. توی ذهنم پر از سوالات بی جواب بود. دوباره بهش پیام دادم خیلی ناز و مهربونی. اون دوباره پیام رو خوند و نگاهم کرد و بازم لبخند زد.

من هنوز پر از ترس بودم. رفتیم کفش خریدیم. راستش اصلا دنبال این نبودم تا اخلاقم رو خوب نشون بدم یا خودم رو آدم لارج و خوشتیپ بلکه عکسش سعی میکردم خودم باشم. خود واقعی تا بعد توی انتخابش اشتباهی نکرده باشه و با چشمان باز ان شاالله بهم بله رو بگه.

خیلی امید داشتم به این که بله رو بگه ولی باز میترسیدم. موقع برگشتن بهش گفتم میخوای دوباره درموردم فکر کنی؟ حرفی نزد و سرش رو انداخت پایین. دلم یه هو ریخت. دوباره ازش سوال کردم و اون این بار گفت باشه. با ته بغضی که میدونستم جوابش نه هستش ولی بازم امید داشتم بهش گفتم تا کی؟ تا هفته دیگه خوبه؟ گفت خبرت میکنم.

از هم جدا شدیم. بهش پیام دادم ببخشید غزاله خانم من خود واقعیم بودم و اصلا نمیخواستم توی هیچی اغراق کنم چه توی پول خرج کردن و چه طوی شیطونی هام و توی هیچی اغراق نکردم و این منم.

شب بهش پیام دادم گفتم غزل خانم فکراتون رو کردین؟ نوشت آره. نوشتم اگه درمورد من جوابتون مثبت هستش لطفا اگه مشکلی نیست دوباره فردا همدیگه رو ببینیم. ده دقیقه موندم دیدم جوابی نیومد. دیگه فهمیدم دنبال بهانه ای برای جداشدنه. دلم خیلی گرفت و رفتم نماز بخونم تقریبا10شب بود. نمازم رو خوندم و ته دعاهام با التماس و امید این بود که غزاله نه نگه.

وقتی اومدم دیدم برام پیام اومده. دستام می لرزید. عرق کرده بودم. خداروشکر خاله و دخترخالم تو آشپزخونه بودن و پسرخالم سرگرم لپ تاپش بود و کسی حالتم رو ندید موبایلم رو باز کردم دیدم نوشته فردا9صبح میدان آزادی.

همه دنیا مال من شد. همه خوشبختی های دنیا رو اون شب بهم دادن. از خوشحالی تا صبح خوابم نبرد. آخه اون باهمون نگاه اول شده بود تنها عشق زندگیم.

الان هروقت عکس میدان آزادی رو میبینم یا اسمش رو میشنوم ناخودآگاه یاد اون روز میافتم. یاد اولین دیدار. یادعکس دو نفره ای که گرفتیم و هنوز دارمش.

آره یاد یکسی میافتم که نفسم به بودنش بستس.

 


تاريخ : جمعه بیست و چهارم مرداد 1393 | 8:44 | نويسنده : حامدوغزل

سلام دوستای گلم

امروز میخوام یه نفر رو بهتون معرفی کنم که توی عشق تکه

شماهایی که هرروز باهم دعوا دارید،قدر همو نمیدونید یه سر

به این وب بزنید و از اولین پست بخونیدتا اخر.

زن زخمی


تاريخ : پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393 | 22:6 | نويسنده : حامدوغزل
سلام عشقم
نوشتی چند وقته رفتم مسافرت و تنهات گذاشتم؟
نه گلم من مگر این که بمیرم که تنها بشی خانمم، من هیچ وقت همه نفسم رو تنها نمیذارم، به نظرت مگه میشه آدم نفسش رو تنها بذاره و بازم زنده بمونه؟
جیگر طلا درسته من رفتم بانه بدون تو، اما خدا میدونه همه فکر و ذهنم تو بودی. اونقدر مشغول شما بودم که اگه یادته شب پیام دادم گفتم اونقدر رفتم توی فکرت که همه خواب بودن یه هو با بوق کامیون به خود اومدم دیدم تو لاین مخالفم و خدا ماشین رو از لب پرتگاه گرفت فقط بعد برا این که ماست مالی کنم گفتم راننده کامیون  اومده تو لاین من خلاف منم فرار کردم که تصادف نکنم
عشقم اگر بدونی منم چقدر دلم برات تنگ شده گلم، نمیتونم وصفش کنم.
عزیزم خوش به حالت میدونی چرا؟ چون شما میومدی وب رو ببینی اما من بیچاره چی؟ من که نت نداشتم بیام وب رو ببینم و یکم آرامش بگیرم. پس عشق نازم یک قدم جلو تر از من بود.
عشقم شرمندتم اومدی و دیدی خبری ازم نیست گلم ولی بدون من همش به فکرت بودم. هرجا رفتم؛ هرچی دیدم به خودم قول دادم حتما خودت رو بیارم و برات بخرم. اگر شما میگی خونه بدون من رنگ و بویی نداره، من میگم فکرم بدون تو فایده ای نداره و باید همیشه توی فکرم باشی واگر یک لحظه نباشی بدون اون یک لحظه مغز من مرده و زندگی براش معنایی نداره.
عشقم میشه 13 مرداد رو فراموش کنم؟ شاید یک روزی نفس کشیدنم یادم بره ولی هیچ وقت روزهای دیدار تو یادم نمیره.میدونم اون چند روز کلی زحمتت دادم ولی خب با زندگی خودم بودم. اون چند روز مثل یک ماهی بودم که مدتی از آب بیرون بود و برای وصال به آب بالا پایین می پرید و به صیاد التماس میکرد تا دوباره آب رو ببینه. منم 13 مرداد مثل اون ماهی بودم و دوباره نورچشمانم رو دیدم.
عشقم اونقدر برام عزیز بودی که برای این که دیر نشه و مجبور شی دوباره بدون من بیای من  40هزار تومن ماشین دربست کردم و اومدم گلم.
کافی شاپ هم خوب یادمه، با اون همه خاطرات خوبش خانمم. خیلی خوشحال بودم خیلی. برای دو چیز خوشحال بودم. اول این که باعشقم اومدم بستنی بخورم، دوم این که عشقم اونقدر پاک بود توی زندگیش که با وجود همه زیباییش ولی باهیچ کس تا اون روز کافی شاپ نرفته بود و این رو میشد از رفتارش فهمید.
نفسم همیشه بهت گفتم از15سالگی تا حالا تو اولین کسی بودی که میدید گریه میکنم؛ میدونی چرا؟ چون تو شدی همه کسم. همه وجودم، محرم اسرارم. خب عزیزم خیلی سخته وقتی یکی میشه همه زندگیت، میشه عمرت، نفست به بودنش بستس حالا میگه باید خداحافظی کنیم دیگه، الانم که دوباره مینویسم با بغض مینویسم این تیکه رو چون برام درد داره. اون روز هم گفتمت وقتی تو میری انگار یه تیکه از وجودم رو میبری خیلی درد میکشم.
نفسم شاید یه روز فراموشم شه که من کی هستم و برای چی زندم؟ شاید یک روز فراموشم شه که باید نفس بکشم ولی مطمئن باش هیچ وقت این لحظات باارزش از یادم نمیره.
منم همیشه بهت گفتم خدا وقتی میگه الرحمن الرحیم یعنی حتی کافرها رو هم کمک میکنه چه برسه به من و تو. من و تو که اعتقاد داریم. عزیزم منم شک ندارم تو مال منی و توی تقدیر منی و من رو خوشبخت میکنی ولی گلم همیشه از خدا خواستم کمکم کنه تا خوشبختت کنم.
خانمم من همیشه آرزوم خندیدن تو بوده. البته شما هم بدی. چون شما هم فقط خنده هات مال منه. من دوست ندارم، همیشه بهت گفتم زندگی مشترک یعنی هم توی خنده مشترک باشه هم توی درد و غصه، ولی شما دومی رو حذف کردی همیشه.
عزیزم زندگی که تو داخلش کدبانو باشی وقتی حضور نداشته باشی شیطونی کنی اصلا خوش نمیگذره گلم


خانمم به همون خدای احد و واحد یک کلمه از این حرفا دروغ نبود تا دلت رو بدست بیارم بلکه همش حقیقت بود.
اگر دوست داشتی این جواب کامنتت رو بذار تو وبلاگ اگر هم نه بازم اشکال نداره منم خصوصی میفرستم تا خودت تصمیم بگیری و هرجور راحتی عمل کنی

دوستت دارم تنها عشق زندگیم

امضا حامد


تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393 | 22:15 | نويسنده : حامدوغزل
سلام

یکم دلم گرفته...گفتم بیام اینجا شروع کنم به نوشتن.کجایی چند وقته نیستی؟واسه خودت

رفتی مسافرت تنهام گذاشتی؟ هرجا هستی خوش باشی.مدام بهم اس میدی حالمو میپرسی

درسته از هم دیگه دوریم من تهرانم و تو دزفول اما عادت کردم به این فاصله.الان که رفتی بانه

فکر میکنم خیلی بیشتر از هم دور شدیم.دلم حسابی تنگ شده.همش میام وب رو نگاه میکنم

ببینم پست گذاشتی یانه.میبینم نه خبری ازت نیست اخه این خونه بدون تو رنگ و بویی نداره

 یادته13 مرداد اومدی پیشم صبح خواب موندم اینقدر اس ام اس داده بودی؟تو یکی از اسات

نوشته بودی بدجور قالم گذاشتیا.وقتی بیدار شدم اس دادم گفتم ببخشید حامدم خواب موندم

ساعت 5 رسیده بودی ترمینال از اونجا یه راست اومده بودی متروی امام خمینی که با من

بیای کلاس network+  . تو این چند روز خیلی بهمون خوش گذشت سه شنبه و 5 شنبه

باهم رفتیم دماوند دانشگاه یادته رفتیم باهم کافی شاپ. اینقدر دیوونه بازی دراوردیم که گفتیم

الانه که صاحب کافی  میاد بیرونمون میکنه.هی قاشقا میخورد به لیوانا صدا میداد با خودمون میگفتیم

الان میگن بلد نیستن بخورن.

یادته رفتیم پارک تهران پارس  روز اخر 5 شنبه که باهم بودیم ناهار تو پارک خوردیم اولین بار

بود که اشکاتو میدیدم.دفعه پش که اومده بودی من گریم گرفت تو مترو ایندفعه تو.

 

 این روزای قشنگ باهم بودن هیچ وقت فراموشم نمیشه.اینکه بدونی که توی زندگیت یه

نفر هست که بهت ارامش میده روزاتو خیلی قشنگ سپری میکنی.از روزی که رفتی بانه

یه لحظه هم تنهام نذاشتی همش بهم اس دادی و باهام حرف زدی.عزیزم بهت خوش

بگذره ان شالله یه روزیم میشه که باهم بریم من همیشه توکلم به خداست و میدونم که

اون اگه خودش بخواد همه چی رو درست میکنه

اینقدر حواس پرتی تو مترو کیفتو جا گذاشتی.حالا از شانس دست یه ادم خوب افتاد که زنگ زد

قربونت برم که همیشه منو میخندونی.ظهر اس دادی چیکار میکنی؟ گفتم دارم دنبال طناب میگردم

گفتی نمیخواد خودکشی کنیا گفتم برای خودکشی نمیخوام میخوام طناب بزنم برای تربیت بدنی

باید توی 20ثانیه 10 تا طناب بزنی واقعا کار مشکلیه اونم برای من که بلد نیستم

ان شالله که به سلامت از سفر برگردی و بهت خوش گذشته باشه

ماندن

به پایِ کسی کـه دوستَش داری

قَشنگترین

نوع بندگی است...!

تاريخ : دوشنبه بیستم مرداد 1393 | 9:15 | نويسنده : حامدوغزل
 

سلام دوست جونیاااااااااااااااااااااااااااااا

اینا عکسای منه...یه دونش توی یکی از مدارس مانور زلزله بود

یکی دیگشم توی هفته سلامت زنان توی میدون توحید برگزار شد

بعضی از دوستا گفته بودن میخوایم ببینیمت گذاشتم وگرنه تحفه ای نیستم435620_crazy.gif

 ادامه مطلب


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه هجدهم مرداد 1393 | 19:56 | نويسنده : حامدوغزل


تاريخ : شنبه هجدهم مرداد 1393 | 14:1 | نويسنده : حامدوغزل
نمي دونم از كجا شروع كنم؟
از خوبيت از اميدت از حرفهاي پر از ماهت يا از چشات كه من’ كشته حتي از عصبانيتت چون اونم برام غنيمته كاش بدوني كه چه قدر دوستت دارم كاش بدوني ارزشت بيشتر از اين حرفهاست تو برام مثل باروني كه برام هميشه سبكي مياره مثل بارون از آسمون به دل عاشق من مي باره مثل بارون صدات براي دل آدمي آرام و نرمه چه خوبه بودنت چه خوبهه احساست و حتي لمس كردنت انقدر دوست دارم به اون شونه هات سرم’ بزارم’ حرفهاي دلم’ بهت بگم باهات گريه كنم باهات بخندم و هر لحظه به چشماي پر مهرت نگاه كنم چون اون چشمات من’ به زندگي بيشتر وابسته مي كنه. هر موقع صداي قشنگت’ مي شنوم دلــــم مي لرزه يه جوري اروم و هيجان زده ميشم از خودم از بودنم جدا ميشم و خودم’ به تو ميسپارم اگه تو دلم باشي باور نميكني ميگي اين دل هموني كه فكر ميكنم دوستم نداره ولي كاش از چشام بخوني كه حتي بودنت گفتنت خواستنت و همه چيزت برام از همه كس باارزش تر. مي دوني ، زندگي من مثل يه كاغذ سياه كه تو نقطه ي سفيدش هستي و هر لحظه كه عشق من به تو زياد مي شه اون نقطه به اوج خود مي رسه و بزرگتر مي شه و زندگي يه رنگ ديگه با تو مي گيره هيچ كس تو رو از من نمي تونه بگيره حتي خودت چون اسمت ، عشقت و بودنت تو دلم حك شده و محاله كه پاك شه يعني خودم هم نمي زارم پاك شه عشقت بـــــرام مثل گلهاي بهاري هر روز تازه تر مي شه به جاي اينكه تكراري شه هر روز بوي قشنگتري به خودش مي گيره عشقت برام خيلي تازه و تازه تر هست مثل بوي بارون مثل بوي ياسمن انقدر از ته دل نفس مي كشم تا بيشتر به بودنت و عشقت معتاد بشم.
اما...

راهی میخواهم به درازای عمرم

وبه گنجایش دونفر.

-تو ومن-

تاتمام خاطراتم را سنگ فرشش کنم 

برای آن کس که پس ازما قدم می گذارد

تا ببیند

........ ودرک کند

...............وپیداکند:

.....................((خانه دوست کجاست))


تاريخ : چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393 | 18:45 | نويسنده : حامدوغزل
چهارشنبه 15 مرداد1393 ساعت: 17:29 توسط:یکی
امیدوارم عشقتون تا همیشه ابدی باشه

اما من گفتم یه چیزایی رو بهتون بگم
امیدوارم ناراحت نشین....

.بیبین غزاله جان من حسوووود نیستم اما تو از کجا مطمئن هستی که حامدت توی چت روم چی کارا یی که نمیکنه.....

واز کجا مطمئن هستی که با این چندین شهر با هات فاصله داره به عشقت پایبنده؟؟؟؟؟؟

واین وبو تنها برای این درس نکرده که گولت بزنه؟؟؟؟؟؟

در ضمن وقتی که ابراز عاشق بودن میکنین بعد از اونور نماز میخونین وچادر سر میکنین و روزه میگیرین......

.نباید انتظار داشته باشین که خدا اعمالتونو قبول کنه....

.من نمیگم عاشقی جرمه
ولی وقتی به این حد برسه یعنی از حدش گذشته یعنی حرف تو گوش هیچ کدومتون نمیره یعنی مغزتون قفله .....پس چه جوری کلام خدا تو گوشتون میره؟؟؟؟؟؟پس چه جوری نمازاتون ظاهری نیس؟؟؟؟؟؟

توی اخبار و تلویزیون و رادیو همه دارن میگن دختران چادری ....
دختران پاک ومعصوم و نمیدونم چی وفلان وبهمان
ومانتویی ها همه کثیف وپسر باز ....
در صورتی شما (غزاله )واقعا حرمت چادرو رعایت نمیکنی .....

.تو فقط ظاهرا چادری هستی

.سر پدر مادرتو کلاه گذاشتی یه جوراییی!!!!!

هر چند میدونم این حرفا فایده ای نداره .....

.اما نباید زیاد به کسی اعتماد کنی

من قصد توهین نداشتم

ودوباره ارزو میکنم موفق باشید

ولی اینده ای هم هست که باید بسازینش

باید به فکرش باشین.

.بهش اهمیت بدین پس حداقل یه ذره به واقعیت این موضوع فکر کنید

.در هر حال براتون ارزوی خوشبختی وسلامتی میکم

جواب: ممنونم بابت امیدواریتون برای عشق ما

نه من به شخصه اصلا ناراحت نمیشم بلکه خیلیم خوشحال میشم که کسی بیاد و بهم

ایرادام رو گوشزد کنه.ازشمام ممنونم که وقت گذاشتی وتحقیق کردی که ایا من نماز میخونم

یانه؟ایا چادر سرم میکنم یا نه؟ ایا حرمت پدر و مادرم رو نگه میدارم یا نه؟ نمیدونم اقایی یا خانوم

 اما خوب از همه چی ما با خبری.حتما میدونی من و حامد 4 ساله که با همیم تو خوشی و ناخوشی

برای هم ارامش بودیم هر طوری که بخوای حساب کنی.ما باهم این عشق رو شروع کردیم در حالی

که نمیدونیم انتهاش چی میشه.ایا بهم میرسیم یانه؟ اما وقتی باهم بودنمون یعنی ارامش یعنی

دوری از گناه پس چرا این باهم بودن رو از هم دریغ کنیم؟ میدونم الان به حرفم میخندی که چطور

با یه پسر نامحرم حرف میزنی و از گناه دور میشی؟ بله،شاید باورت نشه که توی این 4 سال

هیچ کدوممون حرمت هم رو نشکستیم و از حد خودمون اونورتر نرفتیم کمک هم بودیم در واقع

بیشتر حامد به من کمک کرده چه توی درس چه توی مشکلات زندگی.

بالای وب رو نگاه کن.خیلی جالب و قشنگه نه؟ بذار اینجام برات بنویسم:

 عشق زیباترین لذتی است که به وقت ارتکاب آن خداوند برای بشر ایستاده دست میزند
عاشق بشوید و عاشق بمانید...

نوشته بودی دختری چادری هستم که حرمت چادر رو نگه نداشتم من تا قبل از اینکه

با حامد اشنا بشم چادر سرم نمیکردم الان هم بعضی مواقع چادر سرم میکنم میتونی

بری تو وب هلال احمر منطقه 10 تهران من اونجا فعالیت میکنم.عکسام اونجا هست و

خود حامد هم دیده که چادر سرم نمیکنم ومردم ما متاسفانه ادمایی هستن که حرف مفت

زیاد میزنن باید به حرفاشون اهمیت نداد.اینکه میگن دخترای چادری حتما پاکن یا دخترای

مانتویی حتما خرابن این مال طرز فکر غلط مردم ماست. بذار یه حکایت برات بگم دوتا خواهر بودن

یکی مومن و با خدا اون یکی هرزه بود.این خواهری که مومن بود یه روز داشت نماز میخوندباد درو

بازوبسته میکرد.با خودش گفت امروز دیگه چقدر ادم میاد تو این خونه و میره. وقتی این

دوتا خواهر مردن مومنه رو حرم حضرت معصومه خاک کردن و اونی که هرزه بود بردن تو بیابون

خاک کردن.یه روحانی خابشون رو دید گفت برید قبرا رو بکنید وقتی قبرا رو کندن اونی که هرزه

بود تو حرم حضرت معصومه خاک بود و اونی که مومن بود تو بیابون بود.پس خوب بودن به نماز

و عبادت نیست به اینه که تهمت نزنی و غیبت نکنی.گفتی سر پدرو  مادرم کلاه گذاشتم

اون دیگه پای خودت و میسپرم دست همون بالاسری

لطفا ادرس وبتو بذار بیشتر اشنا شیم

 

 


تاريخ : سه شنبه چهاردهم مرداد 1393 | 20:6 | نويسنده : حامدوغزل

سلام بر دوستای گلم

خوبید؟خوشید؟من که خیلی خوبم

دوروزه که حامد اومده تهران. یکشنبه شب راه افتاد و دوشنبه

صبح تهران بود.تو این دوروز خیلی جاها باهم رفتیم فقط میتونم

بگم که حامد رو حسابی خسته کردم. حالا داستان این چند

روز که تهران هست رو خود حامد میاد براتون تعریف میکنه.

ممنونم حامدم که این همه راه به خاطر من اومدی

ممنونم که هیچ وقت تنهام نذاشتی.باوجود تو من

کمبودی رو احساس نمیکنم عزیزم

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان